هنوز هم ...
پنجشنبه, ۶ مهر ۱۳۹۱، ۱۰:۲۳ ب.ظ
هنوز ،
کابلی که با آن دستـش را بسته بودند ،
و زنده دفنش کرده بودند ،
دور استخوانهای دستــش بود ...
کابلی که با آن دستـش را بسته بودند ،
و زنده دفنش کرده بودند ،
دور استخوانهای دستــش بود ...
شکــوفهای ،
در قلــب من ،
جوانــه میزند ...
اول پــــاییز یادتان باشد ،
چهار بـــرگ ،
برایم کنار بگذارید ...
او هم ،
زیر بـــاورمان یــک نقـطــه میگذارد ،
و میشود یــــــاور مــا ...
فقط چنــد سال دوام می آورد ،
اما شخصــیت زیبــا ،
یک عمـــر ... ؛
بعضی آدمها ،
از الاغها ،
خیلی خــرتر هستند ...
همه مــردم سوار شدند ،
وقتی به بهــشت رسید ،
همـه پیــاده شدند ،
یادشان رفته بود ،
مقصــد خـــدا بود ،
نه بهــشت ؛
دلـــمان که میگیرد ،
تاوان لحــظاتی است که ،
به غیر او دل بسته بودیم ؛
باز مــاه گرفت ،
ماه دلـــم گرفته است بیتــــو ...
برایمان کافــیست ؛
«من» را خـــط میزنیم ،
تا هرچه هست خدا باشد ؛