محبوبیت الاهی
تا مردم دوستت داشته باشند ؛
رابطه خود و خدا را درست کن ،
تا خدا محبوب قلبهای مردمت کند ...
تا مردم دوستت داشته باشند ؛
رابطه خود و خدا را درست کن ،
تا خدا محبوب قلبهای مردمت کند ...

دیشب به حرم خواهر امام رفته بودم ،
کنار ضریح مبارک خانم بودم که دیدم جوانی آمد کنارم و ضریح را گرفت ؛
درست نمیتوانست صحبت کند ،
زبانش کلمات را درست تلفظ نمیکرد ؛
با همون حالش اول یک پانصد تومانی انداخت در ضریح ،
سپس با لهجه گیلکیش شروع کرد به حرف زدن ؛
میگفت: خــانم ، به دادم برس ، حدود چند ماهه بیکارم . به خدا میخوام نون حلال برای زن و بچه ام ببرم. نذار دستم رو جلوی برادرام دراز کنم ... ؛
هنوز حرفهایش تمام نشده بود که یکدفعه کسی صدایش کرد ،
به او گفت: چکار میتوانی بکنی!؟ چکاری بلدی؟ ؛
خلاصه هنوز یک دقیقه هم از عرض حاجتش نگذشته بود که من شاهد بودم حاجت روا گشت ... ؛
از آن زمان حالم متحول شد ؛
احساس کردم این پیامی بود برای من ... ؛
مردم فریاد زدند : عــــلــی ...؛
به یاد من باش ،
که من همیشه به یاد تو هستم ؛
از طرف بهترین دوست تو ،
خــــدا ...
پ.ن: بقره - 152
هوا که گرم میشود ،
فرق بین زن و نازن مشخص میشود ...!!
کاظم : (با اکراه دست خونیش رو عقب میکشه) آخه...! ؛
عباس: نــِه حاجی! ، همی دستارو بذار ، میخوام همینا باشه ... ؛
کاظم: اصغر یک جوک رو برات نسخه پیچیده ، گفته هر چند ساعت برات تعریف کنم... ؛
عباس: هـا! بـُگــو ... ؛
کاظم: یک شب تو جبهه قرار بوده عملیات بشه ،
میپرسن کیا داوطلباند!؟ ... ،
از اون جمع یه تــرکه ، یه رشتی ، یه قزوینی ، یه لـر ... (بغض کاظم) ... یه فـارس ، یه بـلوچ ... ،
عباس!!!؟ ... عباس!!!؟ ...
پ.ن: آژانس شیشهای
گـــرم که میشوی ،
تــازه میفهمد لـــذت حــجاب را ،
لـــذت بــنـدگی را ...
پ.ن: تقدیم به خواهران ایمانی
پر است از ابرهای دل تنگی ؛
نمی آیی !؟ ...
حکایت کسی است که ؛
عاشق دریا بود ، اما قایق نداشت ؛
دلباختهی سفـــر بود ، اما همسفر نداشت ؛
زجــرها کشید ، اما ضجه نزد ؛
بغض داشت ، اما اشک نریخت ؛
حکایت من حکایت داستان عشقیست که ،
فـرهادش دیگر عاشـق نیست ...