رازستان

ریزنوشت‌های حمید رازی‌زاده

رازستان

ریزنوشت‌های حمید رازی‌زاده

رازستان

راستش ،
آدم خاصـی نیستم ؛
فقط حـــس خـــاصی دارم ...

پیام های کوتاه
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

محبوبیت الاهی

شنبه, ۲۰ خرداد ۱۳۹۱، ۰۲:۴۸ ق.ظ
باید خدا بخواهد ،

تا مردم دوستت داشته باشند ؛

رابطه‌ خود و خدا را درست کن ،

تا خدا محبوب قلبهای مردمت کند ...

  • حمید رازی‌زاده

حاجت روا ...

شنبه, ۲۰ خرداد ۱۳۹۱، ۰۱:۱۹ ق.ظ

دیشب به حرم خواهر امام رفته بودم ،

کنار ضریح مبارک خانم بودم که دیدم جوانی آمد کنارم و ضریح را گرفت ؛

درست نمی‌توانست صحبت کند ،

زبانش کلمات را درست تلفظ نمی‌کرد ؛

با همون حالش اول یک پانصد تومانی انداخت در ضریح ،

سپس با لهجه گیلکیش شروع کرد به حرف زدن ؛

میگفت: خــانم ، به دادم برس ، حدود چند ماهه بیکارم . به خدا میخوام نون حلال برای زن و بچه ام ببرم. نذار دستم رو جلوی برادرام دراز کنم ... ؛

هنوز حرفهایش تمام نشده بود که یکدفعه کسی صدایش کرد ،

به او گفت: چکار میتوانی بکنی!؟ چکاری بلدی؟ ؛

خلاصه هنوز یک دقیقه هم از عرض حاجتش نگذشته بود که من شاهد بودم حاجت روا گشت ... ؛

از آن زمان حالم متحول شد ؛

احساس کردم این پیامی بود برای من ... ؛

  • حمید رازی‌زاده

یتیم نواز

جمعه, ۱۹ خرداد ۱۳۹۱، ۰۹:۰۸ ب.ظ
مولا فرمود : لطف دنیا به یتیم نوازی است ؛

مردم فریاد زدند : عــــلــی ...؛

  • حمید رازی‌زاده

با من چه کرده‌ای ...

جمعه, ۱۹ خرداد ۱۳۹۱، ۱۲:۱۲ ق.ظ
چـه کـرده‌ای با مـن ... ،

که ایـن روزهـا ،

تــو را ،

فـقـط بـه اندازه‌ی یـک اشتبـاه مـی شناسم ...
  • حمید رازی‌زاده

بهترین دوست

پنجشنبه, ۱۸ خرداد ۱۳۹۱، ۰۵:۵۴ ب.ظ
آنگاه که دوست داری همواره کسی به یادت باشد ،

به یاد من باش ،

که من همیشه به یاد تو هستم ؛

از طرف بهترین دوست تو ،

خــــدا ...

پ.ن: بقره - 152

  • حمید رازی‌زاده

وقتی هوا گرم می‌شود ...

پنجشنبه, ۱۸ خرداد ۱۳۹۱، ۰۵:۴۹ ب.ظ
این روزها ،

هوا که گرم می‌شود ،

فرق بین زن و نازن مشخص می‌شود ...!!

  • حمید رازی‌زاده

یه تــرکه ، یه رشتی ، یه قزوینی ...

پنجشنبه, ۱۸ خرداد ۱۳۹۱، ۰۵:۱۹ ب.ظ
عباس: حاجی گِـلوم مـِسوزه ، مِشه دستاتو بذاری رو گِلوم !؟ ؛

کاظم : (با اکراه دست خونیش رو عقب می‌کشه) آخه...! ؛

عباس: نــِه حاجی! ، همی دستارو بذار ، میخوام همینا باشه ... ؛

کاظم: اصغر یک جوک رو برات نسخه پیچیده ، گفته هر چند ساعت برات تعریف کنم... ؛

عباس: هـا! بـُگــو ... ؛

کاظم: یک شب تو جبهه قرار بوده عملیات بشه ،

می‌پرسن کیا داوطلب‌اند!؟ ... ،

از اون جمع یه تــرکه ، یه رشتی ، یه قزوینی ، یه لـر ... (بغض کاظم) ... یه فـارس ، یه بـلوچ ... ،

عباس!!!؟ ... عباس!!!؟ ...

پ.ن: آژانس شیشه‌ای

  • حمید رازی‌زاده

چند درجه حرارت بیشتر پختـه ترت مـی کند ...

پنجشنبه, ۱۸ خرداد ۱۳۹۱، ۰۴:۵۵ ب.ظ
هــوا ممنونم! ،

گـــرم که می‌شوی ،

تــازه می‌فهمد لـــذت حــجاب را ،

لـــذت بــنـدگی را ...

پ.ن: تقدیم به خواهران ایمانی

  • حمید رازی‌زاده

نمی آیی !؟

پنجشنبه, ۱۸ خرداد ۱۳۹۱، ۰۴:۴۵ ب.ظ
هوای نبودنت ،

پر است از ابرهای دل تنگی ؛

نمی آیی !؟ ...

  • حمید رازی‌زاده

حکایت من

چهارشنبه, ۱۷ خرداد ۱۳۹۱، ۱۰:۵۴ ب.ظ
حکایت من ،

حکایت کسی است که ؛

عاشق دریا بود ، اما قایق نداشت ؛

دلباخته‌ی سفـــر بود ، اما همسفر نداشت ؛

زجــرها کشید ، اما ضجه نزد ؛

بغض داشت ، اما اشک نریخت ؛

حکایت من حکایت داستان عشقی‌ست که ،

فـرهادش دیگر عاشـق نیست ...

  • حمید رازی‌زاده